آدم ها همه می پندارند که زنده اند.
برای آنها تنها نشانه ی حیات،
بخار گرم نفس هایشان است!
کسی از کسی نمی پرسد:
آهای فلانی!
از خانه ی دلت چه خبر؟!
گرم است؟
چراغش نوری دارد هنوز؟...
+
نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٥ ۱٠:٥۳ ب.ظ توسط مهاجر
نظرات ()
من راه خانه ام را گم کرده ام ری را
میان راه فقط صدای تو نشانی ستاره بود
که راه را بی دلیل راه جسته بودیم
بی راه و بی شمال
بی راه و بی جنوب
بی راه و بی رویا
من راه خانه ام را گم کرده ام
اسامی آسان کسانم را
نامم را ، دریا و رنگ روسری تو را ، ری را
دیگر چیزی به ذهنم نمی رسد
حتی همان چند چراغ دور
که در خواب مسافران مرده بودند !
من راه خانه ام را گم کرده ام آقایان
چرا می پرسید از پروانه و خیزران چه خبر
چه ربطی میان پروانه و خیزران دیده اید
شما کیستید؟
از کجا آمده اید
کی از راه رسیده اید
چرا بی چراغ سخن می گوئید
این همه علامت سوال برای چیست
مگر من آشنای شمایم
که به آن سوی کوچه دعوتم می کنید
من که کاری نکرده ام
فقط از میان تمام نامها
نمی دانم از چه (( ری را )) را فراموش نکرده ام
آیا قناعت به سهم ستاره از نشانی راه
چیزی از جرم رفتن به سوی رویا را کم نخواهد کرد ؟
من راه خانه ام را گم کرده ام بانو
شما ، بانو که آشنای همه آوازهای روزگار منید
آیا آرزوهای مرا در خواب ، نی لبکی شکسته ندیدید
می گویند در کوی شما
هر کودکی که در آن دمیده ، از سنگ ، ناله و
از ستاره ، هق هق گریه شنیده است
چه حوصله ای ری را !
بگو رهایم کنند ، بگو راه خانه ام را به یاد خواهم آورد
می خواهم به جائی دور خیره شوم
می خواهم سیگاری بگیرانم
می خواهم یک لحظه به این لحظه بیندیشم ...
- آیا میان آن همه اتفاق
من از سر اتفاق زنده ام هنوز !
بی قرارم
بی قرارم
می خواهم بروم
می خواهم بمانم
دارم در ترانه ای مبهم زاده می شوم
به نسیما بگو کتابهای کودکان را
کنار گلدان و سوالات هفت سالگی چیده ام
گونه هایم گر گرفته است
تشنه نیستم
می خواهم تنها بمانم
در اتاق را آهسته ببند
شب پیش خواب باران و پائیزی نیامده را دیدم
انگار که تعبیر تمام رفتن ها
بازگشت به زاد رود شقایق است
حالا بوی مینار مادرم می آید
بوی حنا ، هفت سالگی ، سوال ، سفر ، ستاره ...
می خواهم به بوی ریواس و رازیانه بیندیشم
به بوی نان ، به لحن الکن فتیله و فانوس
به رنگ پونه و پسین کوه
می خواهم به باران ، به بوی خاک
به اشکال کنار جاده بیندیشم
به سنگچین دود اندود اجاق ترنج
ترانه ، لچک ، کودری ، چلواری سپید ،
بخار نفس های استکان
طعم غلیظ قند ، رنگ عقیق چای
نی ، نافله ، نای ،
و دق الباب باد بر چارچوب رسواترین رویاها
نگفتمت وقتی که خاموشم
تو در مزن ؟
می خواهم به رواج رویا و عدالت آدمی بیندیشم
می خواهم در کوچه های کهنسال آواز و بغض بلوغ
به گیسوی بید و بوی بابونه بیندیشم
به صلوة ظهر و سایه های خسیس
به خواب یخ ، پرده توری ، طعم آب و حرمت علف .
چرا زبان خاموش مرا
کسی در لهجه های این همه جنوب در نمی یابد ؟
نه ، دیگر از آن پرنده خیس
از آن پرنده خسته ... خبری نیست
روی دیوار آن سوی پنجره
کسی با شتاب چیزی می نویسد و می رود .
امروز هم کسی اگر صدایم کرد
بگو خانه نیست
بگو رفته است شمال
می خواهم به جنوب بیندیشم
می خواهم به آن پرنده خیس ، به آن پرنده خسته
به خودم بیندیشم
گاهی اوقات مجبورم حقیقتی را پس گریه های بی وقفه ام پنهان کنم
همین خوب است
همین خوب است
...
می ترسم ، مضطربم
و با آن که می ترسم و مضطربم
باز با تو تا آخر دنیا هستم
می آیم کنار گفتگویی ساده
تمام رویاهایت را بیدار می کنم
و آهسته زیر لب می گویم
برایت آب آورده ام ، تشنه نیستی ؟
فردا به احتمال قوی باران خواهد آمد .
تو پیش بینی کرده بودی که باد نمی آید
با این همه دیروز
پی صدایی ساده که گفته بود بیا ، رفتم !
تمام راز سفر فقط خواب یک ستاره بود
خسته ام ری را .
می آیی همسفرم شوی ؟
گفتگویی میان راه بهتر از تماشای باران است
توی راه از پوزش پروانه سخن می گوییم
توی راه خوابهامان را برای بابونه های دره ئی دور تعریف می کنیم
باران هم که بیاید
هی خیس از خنده های دور از آدمی ، می خندیم ،
بعد هم به راهی می رویم
که سهم ترانه و تبسم است
مشکلی پیش نمی آید
کاری به کار ما ندارند ری را ،
نه کرم شبتاب و نه کژدم زرد .
وقتی دستمان به آسمان برسد
وقتی بر آن بلندی بنفش بنشینیم
دیگر دست کسی هم به ما نخواهد رسید
می نشینیم برای خودمان قصه می گوئیم
تا کبوتران کوهی از دامنه رویاها به لانه برگردند
غروب است
با آن که می ترسم
با آن که سخت مضطربم
باز با تو تا آخر دنیا خواهم آمد
خدا حافظ ...
خدا حافظ پرده نشین محفوظ گریه ها
خدا حافظ عزیز بوسه های معصوم هفت سالگی
خدا حافظ گلم ، خوبم ، خواهرم
خلاصه هر چه همین هوای همیشه عصمت !
خدا حافظ ! خواهر بی دلیل رفتن ها
خدا حافظ !
حالا دیدار ما به نمی دانم آن کجای فراموشی
دیدار ما اصلا به همان حوالی هر چه باداباد
دیدار ما و دیدار دیگرانی که ما را ندیده اند
پس با هر کسی از کسان من از این ترانه محرمانه سخن مگوی
نمی خواهم آزردگان ساده بی شام و بی چراغ
از اندوه اوقات ما با خبر شوند !
قرار ما از همان ابتدای علاقه پیدا بود
قرار ما به سینه سپردن دریا و ترانه تشنگی نبود
پس بی جهت بهانه میاور
که راه دور و
خانه ما یکی مانده به آخر دنیاست
نه
دیگر فراقی نیست
حالا بگذار باد بیاید
بگذار از قرائت محرمانه نامه ها و رویاهامان شاعر شویم
دیدار ما و دیدار دیگرانی که ما را ندیده اند
دیدار ما به همان ساعت معلوم دلنشین
تا دیگر آدمی از یک وداع ساده نگرید
تا چراغ و شب و اشاره بدانند که دیگر ملالی نیست !
حالا می دانم سلام مرا به اهل هوای همیشه عصمت خواهی رساند.
یادت نرود گلم
به جای من از صمیم همین زندگی
سرا روی چشم به راه ماندگان مرا ببوس !
دیگر سفارشی نیست
تنها ، جان تو و جان پرندگان پر بسته ای که دی ماه به ایوان
خانه می آیند
خدا حافظ !
+
نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/٢٥ ٥:٥۱ ب.ظ توسط مهاجر
نظرات ()
شیشه ای میشکند...
یک نفر میپرسد که چرا شیشه شکست؟
مادر میگوید:شاید این رفع بلاست
یک نفر زمزمه کرد:
باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد
شیشه پنجره را زود شکست
کاش آنشب که دلم مثل یک شیشه ی مغرور شکست،
عابری خنده کنان می آمد تکه ای از آن بر میداشت
مرحمی بر دل تنگم میشد
اما امشب دیدم ..هیچ کس هیچ نگفت،
غصه ام را نشنید...
از خودم میپرسم آیا ارزش قلب من ا
ز شیشه ی پنجره هم کمتر است؟
دل من سخت شکست اما ،
هیج کس هیچ نگفت و نپرسید چرا؟
+
نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/۱٥ ۱٠:٥۸ ق.ظ توسط مهاجر
نظرات ()
باز هفت سین سرور
ماهی و تنگ بلور
سکه و سبزه و آب
نرگس و جام شراب
باز هم شادی عید
آرزوهای سپید
باز لیلای بهار
باز مجنونی بید
باز هم رنگین کمان
باز باران بهار
باز گل مست غرور
باز بلبل نغمه خوان
باز رقص دود عود
باز اسفند و گلاب
باز آن سودای ناب
کور باد چشم حسود
باز تکرار دعا
یا مقلب القلوب
یا مدبر النهار
حال ما گردان تو خوب
راه ما گردان تو راست
باز نوروز سعید
باز هم سال جدید
باز هم لاله عشق
خنده و بیم و امید
+
نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/٢٩ ٩:۳٦ ق.ظ توسط مهاجر
نظرات ()
پروانه من در تاری افتاده که عنکبوتش سیر است
نه میتواند پرواز کند
نه بمیرد ...
+
نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/۳٠ ٩:٤٥ ق.ظ توسط مهاجر
نظرات ()